سجده
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٩  

 

متاسفانه سند علمی برای مطلبی که گذاشتم پیدا نکردم و دلم می خواد این مطلب رو حذف کنم

سلام... امروز به مطلب جالبی برخوردم.... البته متاسفم که به روز نیستم... مسلمونا نماز می خوونند.. شاید خیلی از اونا که یکیشون خودم هستم ندونم چرا می خوونم و در دفاع از اون یه سری حرفا دارم که شاید کسی رو قانع نکنه!!! اما بهر حال چون احساس می کنم خدای من اینو ازم خواسته پس کار کوچکی دارم انجام می دم.. اونم چه نمازی!!!!

حالا این مطلب رو بخوونید:

 

فایده سجده

 

بدن شما به طور روزانه مقداری امواج الکترو مغناطیسی دریافت می کند

شما امواج الکترو مغناطیس را که ازتجهیزات الکتریکی استفاده می کنید و

نمی توانید هم کنار بگذارید دریافت می کنید

همچینین از طریق لامپهای روشن که حتی برای یک ساعت هم خاموش نمی شود

شما منبعی هیستد که مقدار زیادی امواج الکترو مغناطیسی دریافت می کنید ، به عبارت دیگر شما با امواج الکترو مغناطیسی شارژ می شوید بدون اینکه بفهمید

سر درد دارید ! احساس ناراحتی می کنید

تنبلی در کار و مکانهای مختلف

راه حل این مشکلات چیست

یک دانشمند غیر مسلمان از اروپا تحقیقات را شامل یافتن بهترین روش برای خارج کردن امواج

الکترومغناطیسی که بدن آسیب می رساند را انجام داد

با گذاشتن پیشانی تان بیشتر از یک بار بروی زمین ، زمین امواج الکترو مغناطیسی را تخلیه خواهد کرد

این شبیه اتصال زمین به ساختمانهای است که احتمال بر خورد سیگنالهای الکتریکی

مانند رعد و برق وجود دارد تا امواج از طریق زمین تخلیه شود

آنچه این تحقیق را بیشتر شگفت انگیز می کند

بهترین راه که پیشانی تان را بر خاک بگذارید حالتی است که رو به مرکز زمین باشید

چرا که در این حالت امواج الکترو مغناطیسی بهتر تخلیه خواهد شد

و بیشتر تعجب خواهبد کرد که بدانید بر اساس اصول علمی ثابت شده مر کز زمین مکه است

و کعبه درست وسط زمین است

بنابراین سجده در نمازتان

بهترین راه تخلیه سیگنالهای مضر از بدن است
 

http://hazarasoverseas.ning.com/forum/topics/prove-scientifically-that

http://www.docstoc.com/docs/7346494/Get-Rid-of-Electromegnatic-Charge-in-your-body

http://www.slideshare.net/soniyakhan/sajdeh

 

 



 
دانش
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٩  

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

از ابن یمین




 
وطن
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٩  

 

 

از داریوش

 

به ایرانیان از من از داریوش

به هرکس خرد دارد و عقل و هوش

به هر شاه  و هر کس که دارد هنر

به دهقان و صنعتگر و پیشه ور

به هر نیزه داری که جنگیده است

زخونش بسی لاله روئیده است

به هرکس اهورا پرستی کند

نیایش به دادار هستی کند

 

به هرکس که هرگز نگوید دروغ

زرخسار هستی بشوید دروغ

به هرکس که بندد به نیکی کمر

ستایش کند پاک یزدان سحر

به سر باشدش هردم اندیشه نیک

هماره دلش  روشن وپیشه نیک

به هرمرد این سرزمین کهن

به هر دختر پاک و هر پاک زن

به هر کودکی نازنازی کند

به خاک وطن خاکبازی کند

به هردل براونام یزدان زدند

گلش قالب از خاک  ایران زدند

به هرکس که گوید که ایرا نیم

به در گاه کس جز اهورا نیم

 

به فرزند ایرانی از داریوش

که در سربلندی ایران بکوش

که این خاک مردانی آزاده است

به هریک قدم یک سر افتاده است

شکوهی که مانده زما یادگار

ببین نیک و نیکش گرامی بدار

 

صادقعلی حق پرست



 
درس زندگی
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸  

سلام..سلامی به سرخی خون حقیقت

چرا عدالت در طول دوران بشریت یتیم مانده؟

چرا عده ای این حق رو به خودشون می دن که برای دیگران تعیین تکلیف کنن؟

اونم به اسم دین.............انسان موجودی آزاد آفریده شده، هر کس مختاره هر دین و مذهبی رو می خواد برگزینه..

اصلا چرا راه رو دور می رید.... لا اکراه فی الدین..... خدا این آزادی رو به بنده هاش داده که اگه می خواین دین رو انتخاب کنید.......... دین راه روشن زندگی رو به شما نشون می ده ...........اما اگه نخواین مختارید..........

درست دیدید مختار، صاحب اختیار،نه مجبور.........

امام حسین(ع)راه زندگی خودش رو انتخاب کرد و اون دین برحق و خدا بود پس جان ومال خودش و خانوادش رو نثار کرد...پس این همه برای حسین (ع) می زنید تو سر وکله خودتون چی یاد گرفتین.....آزادگی یاد نگرفتین...هیهات منه ذله یاد نگرفتین.....اگه یاد نگرفتین به حال خودتون گریه کنید نه حسین....اون به گریه های شما نیاز نداره..ایشون خون خودش رو نریخت که شما گریه کنید می خواست به شما درس بده اگه نگرفتین برید یه گوشه بمیرید...............



 
عشق کاربردی
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۸  

سلام... باز هم حکایت عشق ... چه می کنه این عشق...کاش می شد بتونیم آدمها رو عاشق کنیم اونوقت دیگه آدمها همدیگرو برا رسیدن به هیچ بزرگ نمی کشتن.. دیگران رو زیر پا نمیذاشتن، به دیگران هم اجازه و حق زندگی و حرف زدن می دادن.. کاش همه عاشق می شدن کاش!!!!!!!!!!!!!!!!!

پیرمرد و سالک

پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت . سالکی را بدید که پیاده بود

پیر مرد گفت : ای مرد به کجا رهسپاری ؟

سالک گفت : به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌کنند

پیر مرد گفت : به خوب جایی می روی

سالک گفت : چرا ؟

پیر مرد گفت : من از مردم آن دیارم و دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند

سالک گفت : پس آنچه گویند راست باشد ؟

پیر مرد گفت : تا راست چه باشد

سالک گفت : آن کلام که بر واقعیتی صدق کند

پیر مرد گفت : در آن دیار کسی را شناسی که در آنجا منزل کنی ؟

سالک گفت : نه

پیر مرد گفت : مردمانی چنین بد سیرت چگونه تو را میزبان باشند ؟

سالک گفت : ندانم

پیر مرد گفت : چندی میهمان ما باش . باغی دارم و دیری است که با دخترم روزگار می گذرانم

سالک گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نیک آن است که به میانه مردمان کج کردار روم و به کار خود رسم

پیر مرد گفت : ای کوکب هدایت شبی در منزل ما بیتوته کن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی

سالک گفت : برای رسیدن شتاب دارم

پیر مرد گفت : نقل است شیخی از آن رو که خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را ترکه می زد تا هدایت شوند . ترسم که تو نیز با مردم این دیار کج کردار آن کنی که شیخ کرد

سالک گفت : ندانم که مردم با ترکه به جنت بروند یا نه ؟

پیر مرد گفت : پس تامل کن تا تحمل نیز خود آید . خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند

پیرمرد و سالک به باغ رسیدند . از دروازه باغ که گذر کردند

سالک گفت : حقا که اینجا جنت زمین است . آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش اند

پیر مرد گفت : بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد

دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد . سالک در او خیره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بیتوته کرد و سحرگاهان که به قصد گزاردن نماز برخاست پیر مرد گفت : با آن شتابی که برای هدایت خلق داری پندارم که امروز را رهسپاری

سالک گفت : اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم

پیر مرد گفت : تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است . اینگونه کن

سالک در باغ قدمی بزد و کنار چشمه برفت . پرنده ها را نیک نگریست و دختر او را میزبان بود . طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم کلام شد . دختر از احوال مردم و دین خدا نیک آگاه بود و سالک از او غرق در حیرت شد . روز دگر سالک نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت : لابد به اندیشه ای که رهسپار رسالت خود بشوی

سالک چندی به فکر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نکند

پیر مرد گفت : به فرمان دل روزی دگر بمان تا کار عقل نیز سرانجام گیرد

سالک روزی دگر بماند

پیر مرد گفت : لابد امروز خواهی رفت , افسوس که ما را تنها خواهی گذاشت

سالک گفت : ندانم خواهم رفت یا نه , اما عقل به سرانجام رسیده است . ای پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

پیر مرد گفت : با اینکه این هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گویم

سالک گفت : بر شنیدن بی تابم

پیر مرد گفت : دخترم را تزویج خواهم کرد به شرطی

سالک گفت : هر چه باشد گر دن نهم

پیر مرد گفت : به ده بروی و آن خلایق کج کردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد

سالک گفت : این کار بسی دشوار باشد

پیر مرد گفت : آن گاه که تو را دیدم این کار سهل می نمود

سالک گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلایق به راه راست می شدند , و اگر نشدند من کار خویشتن را به تمام کرده بودم

پیر مرد گفت : پس تو را رسالتی نبود و در پی کار خود بوده ای

سالک گفت : آری

پیر مرد گفت : اینک که با دل سخن گویی کج کرداری را هدایت کن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

سالک گفت : آن یک نفر را من بر گزینم یا تو ؟

پیر مرد گفت : پیر مردی است ربا خوار که در گذر دکان محقری دارد و در میان مردم کج کردار ,او شهره است

سالک گفت : پیرمردی که عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

پیر مرد گفت : تو برای هدایت خلقی می رفتی

سالک گفت : آن زمان رسم عاشقی نبود

پیر مرد گفت : نیک گفتی . اینک که شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیک نظر کن , می خواهم بدانم جه دیده و چه شنیده ای ؟

سالک گفت : همان کنم که تو گویی

سالک رفت , به آن دیار که رسید از مردی سراغ پیر مرد را گرفت

مرد گفت : این سوال را از کسی دیگر مپرس

سالک گفت : چرا ؟

مرد گفت : دیری است که توبه کرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار می گذراند

سالک گفت : شنیده ام که مردم این دیار کج کردارند

مرد گفت : تازه به این دیار آمده ام , آنچه تو گویی ندانم . خود در احوال مردم نظاره کن

سالک در احوال مردم بسیار نظاره کرد . هر آنکس که دید خوب دید و هر آنچه دید زیبا . برگشت دست پیر مرد را بوسید

پیر مرد گفت : چه دیدی ؟

سالک گفت : خلایق سر به کار خود دارند و با خدای خود در عبادت

پیر مرد گفت : وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری آنان را آنگونه ببینی که هستند نه آنگونه که خود خواهی!!!!

 



 
همینجوری
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۸  

سلام... روزگار راه خودشو می ره و ما چه بخوایم و چه نخوایم باید باهاش راه بیایم. رمضان و روزه نمی دونم فلسفش چیه و تا چه حد به وجودش اعتقاد دارین اما، تاثیرش لااقل رو خودم جالبه. منظورم دیدن و نخواستن در حالیکه خیلی ها رو می بینم که هر چی می بینند می خوان و هیچ وقت سیر نمی شن، خدایی عجب خدایی داریم، اگر دستور و فرمان خداست ما بنده ها چه خوشبختیم که خدای باحالی داریم نه به خاطر روزه و رمضان برا وجودش.

 

 

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'

من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم.. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.

همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'

او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد..

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

من مارک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم..'

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.

 

' دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.'

هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...

دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،

فردا ، رازی است ناگشوده،

اما امروز یک هدیه است


J



 
قلم اندر نوشتن نمی شتابد
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ،۱۳۸۸  

چه بنویسم..از کدام درد بنویسم؟

بنویسم دیروز تولدم بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بنویسم خوشحال بودم برا تولدم؟ مگه می شه تو این اوضاع مرگ انسانیت... مرگ هموطن.... مرگ خودم تولدمو جشن بگیرم... جشن رو نشونم دادم... کشتن ملتو نشونم دادن..... منم می خوام فریاد بکشم مثل همه اون جوونایی که گلوله خوردن.. چرا صدامو خفه می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تولد من روزیه که عدالت اجرا بشه . تولد من روزیه که ننگهای روزگار معلوم شن... تولد من ١ تیر نیست اما امیدوارم به همین زودیها باشه..... سیاه می نویسم چرا که الان همه وطن من سیاه پوش شده. سیاه می نویسم چرا که قلبم از سیاهی پره. سیاه می نویسم به نشان عزا برای کشتگان راه آزادی. مگر خدا به دادمان برسد... الهی مگر نه اینکه گفتی از تو حرکت از من برکت... مگر نه اینکه گفتی تا قومی نخواهد ما آنها را تغییر نمی دهیم... ما الان می خوایم  تغییر کنیم مخوایم عادل باشیم....الهی الان به تو نیازمندیم... الان تو را می خوانیم..... جانا به عهد خود وفا کن..... ماییم و تو ظالمان... بر ما کرم کن و پیروزی را برای ما بخواه.... نصر من الله و فتح القریب.... الهی آدمیت اینجا فراموش شده تو مارا فراموش نکن.

یا حق



 
معذرت
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۸  

سلام....

آقای موسوی من از شما معذرت می خوام... ما مردم ایران اصلا حالمون خوب نیست.... من نمی دونم چرا اینقدر زود گول می خوریم... آقای موسوی قدرت تحلیل و تجزیمون ضعیفه ..... نمی دونم این آمار از کجا آب می خوره اما الهی به حق عدالت بسوزه هر کی می سوزونه این ملتو.... خدایا امروز روز بدی بود .. چرا مردم اینقدر کوته فکرن چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حیف شد واقعا این یل آیا دوباره وارد میدان می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آقای موسوی من معذرت می خوام...........

خدایا روا مدار

درمیخانه ببستند خدایا مپسند     که در خانه تزویر و ریا بگشایند

یا حق



 
انتخاب
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸۸  

 سلام. تو این موقعیت پیچیده راهی برای نجات نمی بینم مگر همت ملی ، نمیدونم می شه به آقای موسوی اعتماد کرد یا نه. دلم نمی خواد بگم اما امیدوارم ایشون فقط حرف نزنه اگه می تونه و می شه عمل کنه، دربارش حرف بزنه. شعار قشنگیه موج سبز اما آیا این موج ادامه داره یا نه ، قراره به تسونومی تغییر کنه یا وقتی به ساحل رسید فروکش کنه...  به هر حال اینطور که به نظر می آد ایشون تنها امید مردم ایرانه. امیدوارم امیدشون نا امید نشه و امیدوارم اینطور که حامیان ایشون براشون تبلیغ می کنن همیشه و تا انتهای ریاست جمهوریشون ایشونو حمایت کنن. بدونیم که از ماست که بر ماست.  پس اگه الان دارین یا علی می گین و با میر حسین پیمان می بندین تا آخرش بمونین. مثل اهل کوفه نباشین که علی تنها بماند. برای آزادی و سر بلندی میهن حال که احساس می کنیم کسی لایق پیدا شده همه بپا خیزیم............

 

ویادمون نره

 ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
  رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
  خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم .

یا حق



 
انتخابات
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۸  

 

سلام. این روزا هیچ آهنگی گوش نمیدم.. انگار موسیقی از زندگیم رفته.. شایدم باید خودم موسیقی زندگیمو بنوازم... اما من که سازی بلد نیستم..

امروز بارون می یومد.. صبح که از خونه زدم بیرون نم نم بارون روح خستمو  جلا می داد.. هر چی شدت بارون زیاد می شد ، بیشتر دلم می خواست پیاده روی کنم و این روح بیچاره رو به دستش بسپرم شاید آروم بشه ....

 

الان تو ایران بحث داغ انتخاباته... واقعا دردناکه .... معلوم نیست به کی باید رای بدی هر کی شعار خودشو می ده . می آد و 4 سال هیچ کاری نمی کنه و می ره.. واقعا چرا؟ تویی که عرضه نداری برا چی مسئولیت می پذیری؟؟؟؟؟؟ اون دنیا می خوای چی بگی در برابر خدای حکیم.. می گی خدایا غلط کردم نفهمیدم.. آخه ناقص العقل تو که عقلت نمی رسه به سیاست برا چی لقمه بزرگتر از دهنت بر می داری..؟ ما اینقدر به نیازهای اولیمون بی توجهی شده که دیگه توان حرف زدن راجع به تفریحات و نداریم...  آی اونی که مسئولیت می پذیری برا چی شیر باید مزه آب بده برا چی اینهمه تبلیغات که رو مواد غذایی می شه رو پیگیری نمی کنید ببینید چی به خورد مردم می دن.... مگه نه اینکه سلامت جسم در سلامت عقل موثره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس چرا هیچ ضمانت اجرایی برا حکمی که می ذارین ندارین.. دلتون خوشه به اینکه بازرس دارین.. اون که با یه پول و رشوه ناچیز آخرتشو می فروشه.. وجدان مردم همه به خواب رفته ، چون شکم و پول جاشو گرفته... ایرانیها رو به انحطاط با سرعت نور در حرکتتند... مگر صیحه الهی بیدارشون کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما خدای ما با چشمان گریان در انتظار توبه این گنهکاران..........  چرا برا خلافکارا مجازات سنگین نمی ذارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برا چی بی توجهین به همه چی؟؟؟؟؟؟

آدمی را آدمیت لازم است.